مقبره کوروش کبیر؛ پاسارگاد

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون، و کتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هریک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌‌باشد. تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس، و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت؛ ایشتوویگو شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد. ایشتوویگو تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که ایشتوویگو تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابراین ایشتوویگو دختر خود را به کمبوجیه اول به زناشویی داد.

ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. ایشتوویگو به مراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، به همین خاطر زاده دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد: وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون اولا کودک به او دل خوش کرده است، دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.


مقبره کوروش کبیر؛ پاسارگاد؛ عکس از آنوبانینی
مقبره کوروش کبیر: پاسارگاد


چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و به جای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده به دنیا آمده بود، در جنگل رها سازد. مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به عهده گرفت.



سالها بعد روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، (و شاید این علتی باشد برای آنکه کوروش در کتاب مقدس (عهد عتیق) شبان نامیده شده است)  با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازی های خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند.

پدرش او را نزد ایشتوویگو برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه؛ چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: "تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است، چنین کنی؟" کوروش پاسخ داد: "در این باره حق با من است، زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌‌باشم، اختیار با توست."

ایشتوویگو از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسش هایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: "این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است". اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای ایشتوویگو آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس ایشتوویگو دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش ایشتوویگو که از او پرسید: "با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟" پاسخ داد: "پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم".

 گرچه همانند این داستان در مورد سه پادشاه ساسانی (از جمله اردشیر بابکان) نیز نقل شده است و شاید خالی از افسانه پردازی نباشد لیکن بیشک رگه هایی از حقیقت را میتوان در آن یافت و شاید معتبر ترین شرح حالها درباره پرورش کوروش کبیر باشد.
کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آنها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرا می‌گرفتند پرورش یافت.

هارپاگ، بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد ایشتوویگو شورانید و موفق شد کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست کشور ماد به وسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود، پادشاهی ۳۵ ساله ایشتوویگو؛ پادشاه ماد، به انتها رسید. اما به گفته هرودوت؛ کوروش به ایشتوویگو آسیبی وارد نیاورد و او را نزد خود نگه داشت. کوروش به این شیوه در ۵۴۶ پ.م. پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود. کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد؛ خود را شاه ماد و پارس نامید. در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود، خردمندانه از قارون، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید. اما قارون (کرزوس) در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی (قزل‌ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد. دژ سارد که آن را تسخیر ناپذیر می‌‌پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره‌های آن، سقوط کرد و قارون (کروزوس)، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش، مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونانیان رسانید. نکته قابل توجه؛ رفتار کوروش پس از شکست قارون است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی را عفو کرد و وی تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند، مشمول عفو شدند.

افسانه ای معروف در این زمینه هست؛ که کوروش میخواست برای انتقام، کروزوس را در آتشی بر افروخته بسوزاند، که وی با دیدن آتش فریاد می می زند "آه، سولون، سولون" و وقتی کوروش علت را میپرسد جواب میدهد: روزی از سولون حکیم بزرگ یونان پرسیدم سعادتمند ترین فرد روی زمین کیست؛ و سولون در جواب گفت: انسان را اگر با سعادتمندی بمیرد می توان سعادتمند خواند. حالا منظور او را می فهمم. اینگونه کوروش هم پند گرفته و دستور به خاموش کردن آتش می دهد و او را عفو می کند.

پس از لیدی، کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت، هریو (هرات)، رخج، مرو، بلخ، زرنگیانا (
سیستان) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را مطیع خود کرد. هدف اصلی کوروش از لشکرکشی به شرق تامین امنیت و تحکیم موقعیت بود و گرنه در سمت شرق ایران آن روزگار، حکومتی که بتواند با کوروش به معارض بپردازد وجود نداشت. کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت سرزمین‌های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد. حال دیگر پادشاه بابل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعا پشیمان شده بود. البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس "نابونید" پادشاه بابِل،‌ همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش بینی‌های پیامبران بنی اسرائیل درباره آزادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.
 
فرمان آزادسازی یهودیان دربند و اجازه بازگشت و بازسازی اورشلیم توسط کوروش بزرگ، باعث گردید بابل، بدون مرافعه در 22 مهرماه سال 539 پ.م. سقوط کند و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند. پادشاه محبوس گردید و کوروش طبق عادت، در کمال آزادمنشی با وی رفتار کرد. در سال بعد (538 پ.م.) هنگامی که او درگذشت، عزای ملی اعلام شد و خود کوروش نیز در آن شرکت کرد.

کوروش بزرگ در قسمتی از لوح معروف خود در زمینه فتح بابل که از متمدن ترین و با فرهنگ ترین سرزمینهای آن روزگار بود؛ می گوید : "من کوروش هستم، شاه جهان،...شاه شاهان... هنگامی که من بدون جنگ به بابل وارد شدم... ویرانه های آن را آباد کردم و مردم آن را از فقر نجات بخشیدم... برای همه انسانها آزادی دین و مذهب را به رسمیت شناختم ... و صلح و آرامش را برای بشریت به ارمغان آوردم. "

 با فتح بابل، مستعمرات آن یعنی سوریه، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند. رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان شناسان و حتی حقوقدانان دارد. او یهودیان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود، کمک‌های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنان نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد. به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است.

در مورد ده سال پایانی عمر کوروش اطلاعات دقیقی در دست نیست و هر یک از مورخین به نحوی آن را روایت کرده اند و ماجرای درگذشت کوروش را به نحوی نقل کرده اند در یکی از این روایتها می خوانیم که کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب اقوام وحشی سکا که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می پرداختند به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد. میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه ای بود که لشگریان کوروش باید از آن عبور می کردند. هنگامی که کوروش به این رودخانه رسید، برای جنگ دو راه پیش رو داشت. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند. کوروش این دو گزینه را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدی که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کوروش وفادار ماند؛ جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. استدالال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کوروش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر می افتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرده است. در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند؛ پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمی رسد. کوروش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کوروش و شکست لشگریانش بود. پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کوروش به ایران بازگشتند.

این روایت که به خاطر گزارش هرودوت از ماجرا معروفتر است چند سوال اساسی را به ذهن آنوبانینی متبادر میکند؛ نخست اینکه با وجود توهین های ملکه مزبور به پیکر بی جان شاهنشاه درگذشته ی ایران، که در تاریخ مزبور تشریح شده است؛ چگونه پیکر بی سر کوروش به ایرانیان باز پس داده شده و چگونه جسد از این مسافت دور و با عبور از رودخانه ای عظیم به پارسه آورده شده است.

دیگر اینکه چطور با وجود ناگهانی بودن این پیشامد بین پسران کوروش بر سر قدرت درگیری پیش نیامده؛ چطور هرج و مرجی که پس از درگذشت کمبوجیه رخ می دهد در این زمان پیش نمی آید (با وجود اینکه کوروش بسیار قدرتمندتر از پسرش کمبوجیه بوده)؛
چطور ملکه که شاه بزرگی همچون کوروش را از میان برداشته دست از سر ایران بر می دارد و سعی نمی کند ایران را تصرف نماید؟

چگونه کمبوجیه درست بعد از این پیشامد هولناک و عظیم با خیال راحت و با ارتشی بسیار مجهز و آماده به مصر حمله می کند و تنها حکومت مستقل باقیمانده و یکی از قدرتمند ترین حکومت های آن دوران را به تصرف خود در می آورد و مرزهای ایران را از چین تا ایتالیا و جنوب آفریقا، گسترش می دهد.
این سوالات و بسیاری از سوالات دیگر باعث می شود که محققین روایت فوق را درست ندانسته و آنچه را که "گزنفون" درباره مرگ مرگ کوروش نقل میکند بیشتر مقرون به حقیقت بدانند.

به طور خلاصه گزنفون نقل می کند که در ده سال پایانی حکومت کوروش اتفاق چندان مهمی رخ نداده است و پادشاه قدر قدرت ایران در آرامش سالهای پایانی عمر را طی کرده و پایان عمر خود را هم طی خوابی که میبیند از پیش می دانسته.
بنابر این پیش از مرگ، نیایش کرده و برای خدایان قربانی می کند. و سپس پسران و بزرگان کشور را جمع کرده و چنان که در میان همه پادشاهان ایرانی مرسوم بوده به آنها پند و اندرزهایی می دهد و از جهان رخت بر می بندد.

چنین است که پس از درگذشت پر افتخارترین و بزرگترین پادشاه جهان که انسانیت و فضایل اخلاقی را در جهان آن روز گسترد؛ مراسم با شکوهی برگزار می شود و شاه شاهان در آرامگاهی که خود از پیش فراهم آورده بود؛ با احترام فراوان به خاک سپرده می شود؛ تا طی بیش از 2500 سال؛ ایرانیان به داشتن چنین اسطوره ای افتخار کنند و با وجود حوادث بسیاری که در این مدت رخ داده، همواره حرمت پاسارگاد و پادشاه قدرقدرتش حفظ گردد.


مقبره کوروش کبیر: پاسارگاد

نبردهای ایران و رم (ورود اسکندر به بین النهرین)

شکست ایران در (پلاته) در 479 قبل از میلاد سبب شد ایران پس از آن،تنها به عنوان ناظر سیاسی در جنوب اروپا حضور داشته باشد و ارتش عظیم خود را دگربار در مناطق تنگ و پرجزیره یونان به خطر نیندازد،اما یونانیان در هرحال ایران را دشمن خود می دانستند،چراکه پادشاهان هخامنشی با پرداخت بودجه جنگ ها به شبه نظامیان سبب بروز عدم تعادل در بین قدرتهای نظامی یونان (که بسیار متعدد و از هم گسیخته بودند) می شد.

در 335 قبل از میلاد (فیلیپ مقدونی) موفق به جمع آوری بزرگترین سپاه حرفه ای یونان تا آن زمان شد (البته این به گفته مورخان غربی است چراکه به نظر می رسد در پلاته سپاه یونان بزرگتر از این رقم بوده باشد) 30 هزار سرباز و 50 هزار سوار،اما یک سال بعد با مرگ فیلیپ ،حمله او به ایران را ناکام گذاشت.حال آنکه او در آن زمان اتحادیه بزرگی را  علیه ایران را ترتیب داده بود.اکنون سرنوشت ارتش حرفه ای فیلیپ به جوانی 20 ساله به نام (اسکندر) سپرده شده بود.اسکندر برای آنکه بتواند جای پدر خود را بگیرد،باید دست به اقدام پر سروصدایی می زد و این اقدام حملات وحشیانه به مردم تراس (که علیه مقدونی ها قیام کردند) و تصرف شهر (تب) و فروش مردم به بردگی! و کشتن کلیه رقبای خود در خانواده پدرش بود.رهبران یونان این بار با یکدیگر متحد شده بودند و پادشاهان ایران درگیر تغییر مداوم سلطنت.

ورود به آسیا

تاریخ نویسان درباره نبرد های اسکندر چندان به دقت عمل نمی کنند و به همین دلیل هجوم وی به ایران مجموعه ای شده از داستان و تخیل در کنار واقعیت است.

(دولاندلن) که تقریبا منصفانه به تاریخ نگریسته در کتاب تاریخ جهان خود،ورود اسکندر به ایران را اینگونه نوشته:

در 334 قبل از میلاد،اسکندر بدون برخورد با مقاومت از (هلس پونت) می گذرد در حالی که 40 هزار نیروی ایرانی برای نبرد آماده نبودند.اسکندر در برابر چشم حریف از رودخانه (میزی) گذشت... متوجه جنوب شد و (ایوان) را آزاد ساخته،لیدی،کاری،میلت و هالیکارناس را با حمله تسخیر کرد و سایر شهرها نیز ار فاتح جدید استقبال کردند.در سال 333 قبل از میلاد،اسکندر به پیشروی در آسیای صغیر ادامه می دهد و در نهایت درایسوس (شهری در سوریه کنونی) سپاه داریوش سوم را شکست می دهد...

داریوش 2 سال بعد مجددا در (آربیل) نتوانست مانع پیشروی سپاه اسکندر شود و سپاهیان او از هم پاشیدند.(دولاندلن) حداقل یک لطف را کرده که در کتاب خود از ارقام باور نکردنی لشکریان برخی از مورخان اروپایی استفاده نکرده چراکه یونانیان در نبردهای سه گانه (گرانیک،ایسوس و آربیل) تلفات خود را حدود 2 هزار نفر و تلفات ایرانیان را حدود 200 هزار تا 450 هزار نفر (!!؟؟) ذکر کرده اند.

مورخان غربی پس از این سه نبرد،برای ارتش ایران جایگاهی قائل نمی شوند و در کتابهایشان ذکر می کنند که اسکندر پس ار پیروزی آربیل،بابل و شوش را متصرف شده و پرسپولیس و پاسارگاد را تسخیر می کند.

سپس همدان،ری،دامغان،بلخ و پنجاب را گرفته و حوالی سند می رسد و از آنجا دیگر از پیشروی منصرف می شود.روایت منصفانه تر،روایت برخی از مورخان ایرانی نظیر مرحوم دکتر (احمد حامی و اصلان غفاری) است که نگارنده مختصری از آنها را در چند سال گذشته در روزنامه ایران (اردیبهشت ماه 83) منتشر کرد.

آنها معتقدند،در حقیقت اسکندر نتوانسته وارد خاک اصلی ایران شود بلکه با استفاده از فرسودگی امپراتوری هخامنشی،مرگ داریوش به وسیله رئیس نگهبانان و اندکی خوش شانسی موفق شده بزرگترین امپراتوری باستان را از میان بردارد.

چرا نسبت به جنگهای اسکندر تردید وجود دارد؟

(ناپلئون بناپارت) معتقد بود چون در روایات ،یونانیان از نبردهایشان باایران از ایران اطلاعاتی را ارائه نداده اند،بنابراین روایات یونانیان قابل اتکا و استناد نیستند و علاوه بر آن تاریخ ثبت شده توسط مورخان یونانی بیشتر به داستان سرایی شبیه است تا تاریخ.اسکندر به دلایل زیر نمی توانسته سپاهیان چند صد هزار نفری ایرانیان را با استفاده از نبوغش (که نبوغی نداشت) را شکست دهد و یا صدها شهر بزرگ را ظرف چند سال پیاپی بگیرد.

1- در دنیای قدیم سپاهیانی که علیه هم وارد نبرد می شدند اگر سپاه حریف را دو یا سه برابر خود می دیدند،تن به نبرد نمی دادند چراکه سکست خود را قطعی می دانستند مگر آنکه امکان شورش،بی انگیزگی و یا ناهماهنگی در سپاه حریف بوده باشد.

2- اسکندر،ادوات قلعه گیری نظیر منجنیق،برجهای متحرک و قلعه کوب نداشت.در این صورت نمی توانست قلعه ها را فتح کند و اگر داشت نیز می توانست به آن سرعت هزاران کیلومتر راه را با این ادوات سنگین و دست وپا گیر را بپیماید.

3- یونانیان تا آن زمان سابقه آشنایی با شرق ایران،مرکز ایران،شمال ایران و کشورهای در جوار شرق ایران را نداشتند ،بنابراین نمی توانستند جسورانه 6 هزار کیلومتر وارد عمق خاک ایران،آسیای میانه و غرب هند بشوند.

4- ادوات و لجستیک برای  چنین ارتشی در دنیای قدیم آن هم توسط سرزمین کوچکی مانند یونان که مدام در حال جنگ بود نا ممکن بود و بدون لجستیک و پشتیبانی از سرزمین اصلی یک سردار نمی توانسته در جنگ پیشروی کند.

5- سن وسابقه اسکندر نمی توانسته به عنوان جوان 20 ساله اجازه دهد با قویترین ارتش های منظم تاریخ دنیای باستان نبرد کرده و به سادگی آنها را با همان 30 هزار نفری که از همان ابتدا از یونان آورده بود،شکست دهد.

شاید این سوال مطرح شود که اگر نسبت به داستان اسکندر شک و شبه وجود دارد،چرا باید جنگ های او را جزو جنگهای تاثیر گذار تاریخ دانست؟

می توان گفت اسکندر در نبرد با ایران در منطقه بین النهرین،آسیای صغیر،مصر و سوریه به پیروزی رسیده (البته ممکن است اما حتمی نیست.)

او میتوانسته از سستی ارکان حکومت هخامنشی در سالهای آخر کار استفاده کرده و سربازان بی رغیب حریف را از پایی درآورده،سپاهیان ایران را متفرق کرده باشد.اما او نمی توانسته با این کار وارد ایران شده باشد.چراکه رشته کوههای زاگرس مانند سد عظیمی مانع ورود او به فلات ایران می شده و بزرگی خاک ایران نیز در آن زمان،خطوط پشتیبانی او را طولانی کرده و پیروزی او را نا ممکن ساخته است،بنابراین وی از جنوب بین النهرین (و شاید تا نزدیکی خوزستان) آن سوتر نیز نرفته است.اما اسکندر به هر تقدیر سرنوشت نهایی یک امپراتوری قدرتمند باستان را رقم زده و تیر خلاص را بر پیکر حکومت 200 ساله هخامنشی شلیک کرد.

حمله به (ایسوس) و (آربیل) که در باره جزئیات آنها نمی توان به گفته مورخان یونانی استناد کرد،قدرت نیروهای شاه ایران را بی اثر کرده (احتمالا این نیروها با نبرد در کنار شاه ایران سرباز زده اند.مثلا به دلیل تنفر از فرماندهانشان،خیانت کرده اند و یا مزدور بوده اند) و اینچنین اسکندر توانست خود را به راحتی به بابل افسانه ای برساند.

به هرحال مرگ شاه ایران (داریوش سوم) ، سقوط هخامنشیان ، شکست ایران و درس عبرت نگرفتن از سه جنگ (آربیل،گرانیک و ایسوس) سبب شد تا ایران 80 سال از صحنه بین المللی حذف شود و این فرصت خوبی برای قدرت گرفتن مردم رم،کارتاژها و مردم خاور نزدیک بود.

====================================

برگرفته شده از:

کتاب صد جنگ بزرگ تاریخ از علی غفوری